خیلی وقته که دیگه حضورت را از من دریغ می‌کنی و مرا همچون کودکی تنها، در دریایی خروشان به حال

خود رها کرده‌ای و من در امواج خروشان دریای بی کسی و تنهایی دست و پا می‌زنم و هر لحظه امکان

دارد غرق شوم و به اعماق ساکت این دریا فرو روم، کاری ندارم به اینکه تو چی فکر می‌کنی، و می‌گویی

که تو اشتباه می‌کنی، ولی  فکر کردن به تو، پنهانی‌ترین کار زندگی من است و تو پنهانی ‌ترین دلتنگی منی،

پنهانی‌ترین لبخندی در صورتم و پنهانی‌ترین مسبب حالت روزانه ام هستی. روزهای زیادی‌ست که ساکتم

و هیچ حرفی ندارم، همیشه دوست دارم و خواهم داشت تا لحظه ای که این دنیای فانی و بی ارزش جانم

را بستاند. تو کیستی که مرا اینگونه عاشق و مدهوش خود کرده‌ای، تو زاده عشقی و من مجنون و شیدای

توام، گفتن دوستت دارم آنقدر ساده است که می‌شود آنرا از هر رهگذری شنید !اما فهمش یکی از سخت

ترین کارهای دنیاست، سخت است اما زیبا!

نمیدونم از كجا شروع كنم؟
از خوبيت از اميدت از حرفهاي پر از ماهت از شعرهای قشنگت يا از چشمات كه منو كشته، حتي از عصبانيتت چون اونم برام غنيمته، كاش بدوني كه چه قدر دوستت دارم، كاش بدوني ارزشت بيشتر از اين حرفهاست. تو برام مثل باروني كه برام هميشه سبكي مياره، مثل بارون از آسمون به دل عاشق من مي باره، مثل بارون صدات براي دلم آرام و نرمه، چه خوبه بودنت چه خوبه احساست و حتي لمس كردنت، آنقدر دوست دارم سرم را روی شونه هات  بزارم و حرفهاي دلم رو بهت بگم، باهات گريه كنم باهات بخندم و هر لحظه به چشماي پر مهرت نگاه كنم چون اون چشمات منو به زندگي بيشتر وابسته مي كنه. هرموقع صداي قشنگت رو مي شنوم دلم مي لرزه يه جوري آروم و هيجان زده ميشم از خودم از بودنم جدا ميشم و خودمو به تو ميسپارم، اگه تو دلم باشي باور نميكني ميگي اين دل هموني كه فكر ميكنم دوستم نداره ولي كاش از چشام بخوني كه حتي بودنت گفتنت خواستنت و همه چيزت برام از همه كس با ارزش تره. مي دوني، زندگي من مثل يه كاغذ سياهه كه تو نقطه ي سفيدش هستي و هر لحظه كه عشق من به تو زياد مي شه اون نقطه به اوج خود مي رسه و بزرگتر مي شه و زندگي يه رنگ ديگه با تو مي گيره هيچ كس تو رو از من نمي تونه بگيره حتي خودت چون اسمت، عشقت و بودنت تو دلم حك شده و محاله كه پاك شه يعني خودم هم نمي زارم پاك شه عشقت بـرام مثل گلهاي بهاري هر روز تازه تر مي شه به جاي اينكه تكراري شه هر روز بوي قشنگتري به خودش مي گيره عشقت، برام خيلي تازه و تازه تر هست مثل بوي بارون مثل بوي ياسمن آنقدر از ته دل نفس مي كشم تا بيشتر به بودنت و عشقت معتاد بشم.

اقیانوس هم که باشم بی تو آرام نیستم، امواجی از یاد تو را در این هوای دلتنگی می‌خواهم، می‌دانم که گناه

است ولی من عاشق این گناهم، گناه هم آغوشی با تو، با عشق جهنم هم بهشت می شود.

برای دوست داشتنت محتاج دیدنت نیستم،  اگر چه نگاهت آرامم می کند محتاج سخن گفتن با تو نیستم،

 اگر چه صدایت دلم را می لرزاند محتاج شانه به شانه ات بودن نیستم... اگر چه برای تکیه کردن، شانه ات

محکم ترین و قابل اطمینان ترین است! دوست دارم بدانی، حتی اگر کنارم نباشی باز هم ، نگاهت می کنم

صدایت را می شنوم و به تو تکیه می کنم، همیشه با منی و همیشه با تو هستم، هر جا که باشی...

خیال کردی بری میری از یادم
تو رفتی و نرفت چیزی از یادم
تو رفتی تازه عاشق تر شدم من
از اونی هم که بود بدتر شدم من

دلم برات تنگ شده اما من...  من میتونم این دوری رو تحمل کنم...          

 میدونی چرا؟؟

 آخه... جای نگاهت رو نگاهم مونده... هنوز عطر دستات رو از دستام میتونم استشمام کنم...

 رد احساست روی دلم جا مونده ... میتونم تپشهای قلبت رو بشمارم.... چشمای بیقرارت هنوزم دارن باهام حرف میزنن...

آره! خودت میدونی....میدونی که همیشه با منی....میدونی که تو، توی لحظه لحظه های من جاری هستی...

آخه...تو، توی قلب منی...آره! تو قلب من... برای همینه که همیشه با منی...برای همینه که حتی یه لحظه هم

ازم دور نیستی... برای همینه که میتونم دوریت رو تحمل کنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ میشه...هر وقت

حس میکنم دیگه طاقت ندارم....دیگه نمیتونم تحمل کنم...دستامو میذارم رو صورتم و یه نفس عمیق

میکشم....دستامو که بو میکنم مست میشم...مست از عطر ت.  صدای مهربونت رو میشنوم ...و آخر همهء

اینها... به یه چیز میرسم... به عشق و به تو... آره...به تو....اونوقت دلتنگیم بر طرف میشه...اونوقت تو رو

نزدیکتر از همیشه حس میکنم....اونوقت دیگه تنها نیستم... حالا من این تنهایی رو خیلی خیلی دوسش

 دارم.. به این تنهایی دل بستم...حالا میدونم که این تنهایی خالی نیست...پر از یاد عشقه.. پر از اشکهای گرم

عاشقونه ...

من از آن سوی حسرت های


                            باران خورده می آیم


                                                       شبی من باز میگردم


                                                                                شبی از جنس فرداها

                   
                شبی تنها. . .

                               به یاد تو. . .


                                           شبی با شوق دیدارت. . .

                                                                   شبی من باز می گردم

                                                                                                 شبی....

گرچه جایگاهت بالاتر از قلب من است، اما قلبم تا ابد مال تو است، بمان و مرا یاری کن، دلم را از  هر

چه غم در این دنیاست خالی کن !


اگر بدانی جایگاهت کجاست، به آن اندازه که برایت میمیرم، عاشقم میمانی!

این شده زندگی من که روز و شبم شدی تو، لحظه به لحظه تمام فکر و ذکرم شدی تو، حتی اگر لحظه

ای میخوابم، در خوابم میبینم تو را، بگذار اینگونه بگویم که من، بدون تو نمیخواهم زندگی را.

تمام لحظه هاي شيرين زندگي ام خاطرات با تو بودن است. محبت را در كنار توآموختم و عشق را درنگاه مهربان و پرمهر تو خلاصه كرده ام .تمام ثروتهاي دنيا در برابر نگاه پرمهرت هيچ است وتمام خوشبختي ام فقط در با توبودن است. پس تا هميشه با من بمان - بمان تا تمام آرزوهاي من كه ازتو سرچشمه مي گيرد- تحقق يابد و در گذر زمان با توخوشبختي اوج گيرد، با توكه معناي عشق را درچشمانت يافتم. لحظه هايت را با خاطره هاي پ راز عشق و علاقه در قلب كوچكم جاي مي دهم .

 

دوستت دارم بیشتر از معنای واقعی کلمه دوست داشتن!

دوستت دارم چون تو ارزش دوست داشتن را داری!

دوستت دارم چون تو نیز مرا دوست می‌داری!

دوستت دارم همچو طلوع خورشید در سحر گاه عشق!

دوستت دارم همچو تکه ابرهای سفیدی که در اوج آسمان آبی در حال عبورند!

دوستت دارم چون تو رو میخواهم و تو نیز مرا میخواهی!

دوستت دارم از تمام وجودم ، با احساس پر از محبت و عشق!

دوستت دارم بیشتر از آنچه تصور می‌کنی . . .

 

تنها تویی در آسمان قلبم

که مثل ستاره میدرخشی در شبهای تیره و تارم

که هر سحرگاه مثل خورشید طلوع میکنی در دل قلب عاشقم

با طلوع تو ای خورشید من ، غمی دیگر در دلم نیست

احساس آرامش میکنم وقتی که تو نورانی کرده ای سرزمین قلبم را

تنها تویی در آسمان قلبم

که مثل پرنده ای پرواز میکنی در قلبم

اوج میگیری در آسمان آبی احساسم و مرا به بالاترین نقطه ی عشق میرسانی

تویی که مثل باران می‌باری بر کویر تشنه ی قلب عاشقم و

عاشقتر میکنی مرا با طراوت قطره های مهربانت

تنها تویی در سرزمین احساسم

تویی که هر لحظه قدم برمیداری بر خاک دلم 

از جنس عشق میشود خاک این سرزمینی که روزگاری بود هیچ رهگذری از آن عبور نمیکرد

آری روزگاری بود که هیچ ستاره ای در آسمان قلبم نمی‌درخشید

هیچ خورشیدی طلوع نمی‌کرد

تنهایی بود و تنهایی ، آمدی و گفتی که از جنس مایی

عشق را میشناسی ، همیشه با من می مانی

من و قلبم نیز تو را باور کردیم

در آسمان آبی احساس جشن عشق را برپا کردیم. تنها تویی در قلب پر از احساسم

تنها تو خواهی ماند در آسمان قلبم

 

نیاز من به حس تو مثل نماز عاشقاست

میگن حساب عاشقا از همه آدما جداست

وقتی تموم جاده ها هم قدم تو میشدم

هیشکی ترانه ای نگفت برای تو به غیر من

وقتی بارون چشم تو چشم منم تر میکنه

میریزه روی گونه ها دردمو بدتر میکنه

هیچی نمیشه از تو تا وقتی که خود تویی

اونی که من اسیرشم اون که رها شده تویی

 

برای تو می نویسم........

برای تويی كه قلبت پـاك است...

برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست...

برای تويی كه قلبم منزلگه عشق توست...

برای تويی كه احساسم از آن وجود نازنين توست...

برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...

برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است...

برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی...

برای تويی كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردی...

برای تويی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است ...

برای تويی كه سـكوتـت سخت ترين شكنجه من است....

برای تويی كه در عشق ، قـلبت چه بی باك است...

برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...

برای تويی كه غمهایت معنای سوختنم است...

برای تویی که آرزوهایت آرزویم است..........

دوستت دارم تا ........! نه...!

دیگر برای دوست داشتن هایم تایی وجود ندارد

بی حد و مرز دوستت دارم


دلتنگی یعنی تو و تو یعنی تمام دنیا!
دلتنگ که باشی از آسمان سنگ هم ببارد باز هم جایش خالیست، باران که جای خود دارد
دلتنگم مثل ماه که بدون نیمه اش هر شب لاغرتر می شود
نمیدانم چه رابطه ای ست بین نبودنت با رنگها ؟
دلتنگ تو که می شوم زندگی ام سیاه می شود!!!
وقتی دلتنگم بشقاب ها را نمی شکنم
شیشه ها را نمی شکنم
غــرورم را نمی شکنم
دلت را نمی شکنم
در این دلتنگی ها زورم به تنها چیزی که میرسد، این بغض لعنتی است ...
دلم برایت تنگ‌ شده است قدِ یکی از سه نقطه های آخرِ نوشته هایم....
حوصله خواندن ندارم
حوصله نوشتن هم ندارم
این همه دلتنگی دیگر نه با خواندن کم می شود نه با نوشتن
دلم تو را می خواهد!
چه تفاوتی میکند آنسوی دنیا باشیم یا چند کوچه آن طرفتر ؟
پای دوست داشتن که در میان باشد “دلتنگی” دمار آدم را در می آورد ...

 

خیلی زود زود دلم برات تنگ میشه

..... عزیزم 
 میدونی چه قدر دلم برات تنگ شده؟
حرفای من اینجاست توی سینم
جایی که هر لحظه دنبالت میگرده
منتظره تا برگردی
خودتم میدونی چه قدر دلم برات تنگ شده
دلم میخواد این دلتنگیا و دوری زودتر تموم شه
خسته ام
خیلی خسته
حتی وقتی میایی بازم دلم برات تنگه 
چون میدونم میخوای زود بری
نمیدونم چرا سهم منی که عاشقتم چرا اینقدر از کنار تو بودن کمه
تمام لحظاتی که کنار تو هستم دلم میخواد تو آغوشت گریه کنم
اما تو نمیذاری گریه کنم
اما وقتی میری گریه هام شروع میشه
میدونم باید دوباره روزای زیادی رو دور از تو سپری کنم
نازنینم چرا اینقد ازم دوری
قلب من خسته است
خیلی خسته

گلم کاش بدونی از وقتی که نمی‌بینمت موهام رو به سفیدی رفته و جوانی از تنم رخت بر بسته. واقعا به همه اون چیزهایی که تو میگفتی ایمان پیدا کردم ،چون من خودم هم از دوری تو مثل خودت رو به سفیدی گذاشتم. وقتی قلب و روح طاقت دوری و دلتنگی رو نداشته باشن اون رو از جسم بیرون میریزن و روي جسم اثر میذارن و شکستگی در چهره نمایان میشه. وقتی کسی رو از ته دل دوست داری دوری اون از پا درت میاره و من اون رو دارم تجربه میکنم و گران هم تجربه میکنم. امیدوارم باز هم بتونم ببینمت و کمی از دردهام التیام پیدا کنن.

دنیای بی تو مثل زندگی نباتی میمونه فقط قلبم میزنه و بین مرگ و زندگی سرگردانم کرده، نفس بی تو نای در آمدن ندارد، چشمهایم دنبال تو می‌گردن ولی تو نیستی و غم دوریت اینقدر به روح و جسمم فشار آورده که میخوام سر به بیابان بزارم، آخر شبیه مجنون دیوانه میشم. آخرین سنگرم هم که سکوت بود  و تو گفتی در سنگرت بمان، هم داره خراب میشه، کاش بیای و  خانه تنهاییم را با عطر تنت خوشبو کنی تا در‌ آستانه بهار غنچه عشقم دوباره شکوفا بشه، تو که نباشی بهار هم برام مثل پاییز می‌مونه.

این چیزهایی رو که میگم و تو بهم میگی دیوونه ای، خوب آره من دیوونه تو هستم، به هیچی غیر از تو فکر نمی‌کنم. بی تو این دنیا رو نمیخوام، بی تو فشار قبر رو تجربه می‌کنم هرشب. می‌نویسم برات از آتش درونم و از شعله های جانسوز عشقت که دارن بندبند جسمم رو ذوب میکنن، فقط اینو خوب میدونم نباشی من زود میمیرم.

همه دردهام یه طرف، گذشتن از تو هم یه طرف، تمام دردهام بعد از تو پیدا شد تا تو بودی دردی نداشتم، تو التیام بخش تمام دردهایم هستی. صدای گریه هام رو هیچ کس غیر از خدا نمی‌شنوه و نمیذارم به گوش تو برسه، من بی تو یه درد بی‌نهایتم، تمام سهم من از تو خاطراتت هست. خاطراتی که هیچوقت از ذهنم پاک نخواهد شد و مرور کردن هر روز آنها مشق رندگیم شده است.

این روزا خیلی هواتو کردم، دلم میخواهدت و میخوام بیام دورت برگردم، هوایی میشم وقتی می‌بینم هوام رو داری، چه روزها و چه شبهایی که حالم رو دیدی و صدای دل تنهام رو شنیدی، تو که دردم رو میدونی و چشم رو خوب میخونی، بده به دلم یه نشونی، تو که خیلی مهربان بودی، بیا و دوباره مهربانی کن، خودت میدونی که من فقط تنها با تو خوشحالم، چشمانت طرح خورشید در شبهای تاریک زندگیم بود، من غرق تو شدم و یه احساسی به تو دارم که از تو سرشارم و با تمام وجود دوست دارم، اینو هم میدونم که تو هم مثل منی و البته یه کم عاشقتر از من هستی. تمام این عشقی که به تو دارم تو با تمام وجود و با صداقت و محبت مثال زدنی به من آموختی. من دست پرورده خودت هستم و در مکتب تو درس خودنم، قبل از تو فکر می‌کردم خیلی می‌دونم ولی وقتی تو رو دیدم فیهمیدم که هیچ نمیدونم و تو کتاب گویای همه خوبیهای دنیا بودی.

 

من حسرت دیدار تو دارم به که گویم         از بهر تو من ابر بهارم به که گویم

غیر از تو کسی را به خدا دوست ندارم        از نرگس چشم تو خمارم به که گویم

کابوس نبودی که رهایت بکنم                   از خاطر عشق جدایت بکنم

آن قدر عزیزی که دلم میخواهد                   هر چیز که دارم فدایت بکنم